![]() |
![]() |
|
| زندگی ام را دوست دارم |
|
خانومی خیلی دوست دارم ، دلم برات تنگ شده ... یک عالمه می بوسمت ... دوست داررررررررررررررررررررررم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 13:34 توسط a Sun |
|
|
ملت گرائی
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست . قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد . جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست . کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت : شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است .. اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟ او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ... سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت. با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 23:35 توسط a Sun |
|
|
روزگاری است که در سراب دنیا آرامش چشمانش امید به زندگی را در من تازه کرده، آنچنان گوارا است که تشنگی را از یاد برده ام ، نامش درخشان است البته همچون چهره زیبایش ، اورا دوست دارم که همچون کوه در خلوتم استوار است و مثال موج نرم و پاک دریا مرا به جلو می راند. آری من همسر عزیزم را دوست دارم چرا که فرشته زندگی من زیباترین است. همسر گلم دوستت دارم، روزت مبارک عزیزم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:48 توسط a Sun |
|
|
اکنون چند صباحی است که زندگی را طوری دیگر می بینم. قشنگ یعنی چه؟ آری سهراب جان، قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال! ای کاش روزی که عاشقانه اشکال را نگاه می کردم به این فکر می کردم که همه را قشنگ ببینم! حال راه خیلی باریک و بلند است و جایی برای لغزیدن باقی نیست و چه کنم که این قلب نازک و غمناک من توان آسیاب سخت را ندارد و در این چرخش تند زمانه خواهد ایستاد! احسان در آن روز که می گفتی: ای کاش که می شد که بنگارم! می بایست فکری بحال روزهای نگارش هم می کردی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 13:0 توسط a Sun |
|
|
مردی درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد
پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع به لگد مال كردن ماشین کرد و چشمش به خراشیدگی كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ! دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:16 توسط a Sun |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:9 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:32 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:51 توسط a Sun |
|
|
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... ستایش کردم گفتند خرافات است. عاشق شدم گفتند دروغ است. خندیدم گفتند دیوانه است. گریستم گفتند بهانه است. زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم. استاد دکتر علی شريعتي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 3:53 توسط a Sun |
|
|
خدایا تو شبان منی، محتاج هیچ چیز نخواهم بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 2:3 توسط a Sun |
|
|
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سن و سال خوبی است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 3:19 توسط a Sun |
|
|
این روزها غم عجیبی وجودم را به تاراج برده. آنچنان که نای حرف زدن ندارم، دوست دارم حرف بزنم! راه باریک و پر شیب شده است. شاید آن روزها که در سر بالایی زندگی بودم باید شکر می کردم و به روزهایی که در سراشیبی هستم دل نمی بستم. آری راه های زیادی را رفته و نرفته رها کردم. نه بس است، دکتر بهتر می گوید: ستایش کردم گفتند خرافات است. عاشق شدم گفتند دروغ است. خندیدم گفتند دیوانه است. گریستم گفتند بهانه است. زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم. ای سان جان، ای کاش می شد که بنگارم ولی افسوس که نه کاغذش را دارم و نه قلمش را. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 1:4 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 23:58 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 1:42 توسط a Sun |
|
|
تشکر از استادی که حرف آخرش رو هیچوقت یادم نمی ره: "انشا ا... همتون موفق بشید ... ان شاا... هر کی هر چه قدر که خونده همونقدر نتیجه بگیره" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 8:26 توسط a Sun |
|
|
1ـ به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند. 2ـ وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. 3ـ این سه میم را همواره دنبال کن: 3ـ1ـ محبت و احترام به خود را 3ـ2ـ محبت به همگان را 3ـ3ـ و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای 4ـ به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است. 5ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز. 6ـ به خاطر یک مشاجره کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده. 7ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار. 8ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی بگذران. 9ـ چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه. 10ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است. 11ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی... 12ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.. 13ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر. 14ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار...... این تنها راه جاودانگی است. 15ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش. 16ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای. 17ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد. 18ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای. 19ـ در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:37 توسط a Sun |
|
|
نگرانی هرگز اندوه فردا را زايل نخواهد کرد، فقط امروز را از شادی تهی میکند {اینم واسه خودم} |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 5:45 توسط a Sun |
|
|
پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر
به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي
از دور دست آمد: ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: ((كه
هستي؟)) پاسخ شنيد: ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد و فرياد زد: ((ترسو!))
باز پاسخ شنيد: ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسيد: ((چه خبر است؟))
پدر لبخندي زد و گفت: ((پسرم! توجه كن)) و بعد با صداي بلند فرياد زد:
((تو يك قهرمان هستي!)) صدا پاسخ داد: ((تو يك قهرمان هستي!)) پسر باز
بيشتر تعجب كرد پدرش توضيح داد:((مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي
در حقيقت انعكاس زندگي است. هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي، زندگي
عيناً به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي، عشق بيشتري در قلب تو به
وجود مي آيد و اگر دنبال موفقيت باشي، آن را حتماً بدست خواهي آورد. هر
چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدم ها نگاه كني، زندگي همان
را به تو خواهد داد.))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:1 توسط a Sun |
|
|
براي آنها كه مي كوشند پرواز را تجربه كنند، گام آخر هميشه سرنوشت ساز است و بال پريدن هميشه ماندگار. آنها كه روزها و ساعتهاي شيرين خود را فداي تلاش و پشت كارشان كردند حالامي توانند با سودايي پر از شوق موفقيت به آسمان آينده اي پرواز كنند كه بر تارك آن "پیروزی" چون خورشيد مي درخشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 14:51 توسط a Sun |
|
|
“دكتر ويناي گويال”
در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حاليكه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد. هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نميدهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مينمايد. تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني ميباشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمائيد: 1) دستهاي خود را چندين بار در روز بشوئيد. 2) هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمائيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري) 3) دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمائيد (ميتوانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمائيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت 2 الي 3 روز در گلو باقيمانده و همانجا تكثير ميشود. با قرقره محلولهاي ضدعفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين ميتوانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمائيد. اين توصيه ساده را بياهميت تلقي ننمائيد. 4) همانند بند 3، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو نمائيد. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد. 5) مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوههاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار از مصرف قرصهاي ويتامين C ميباشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل نمائيد. 6) هرچه ميتوانيد مايعات گرم مانند چاي،قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما بصورت معكوس ميباشد. با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مينمائيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال ميدهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد. پيشنهاد ميكنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمائيد. شما نميدانيد چه اشخاصي ممكن است با توجه به آن زنده بمانند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:32 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:23 توسط a Sun |
|
|
حوصله داشته باش، ضرر نمی کنی، بخونش ... در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به یك اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امكان نداشت. مخصوصاً این كه پسر كوچكى در ردیف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین كلاس بود. همیشه لباس هاى كثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد. امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند كمكش كند. معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت كامل". معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است. معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است.. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.. معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از این كه دیر به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى كه داخل یك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد یك دستبند كهنه كه چند نگینش افتاده بود و یك شیشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه كرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در كنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می كرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می كرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یكى از با هوش ترین بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به یك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود. یكسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید كه من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود كه دبیرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترین معلمى هستید كه در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأكید كرده بود كه خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود كه پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این كار را كرده است.. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه كمى طولانی تر شده بود: دكتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج كنند. او توضیح داده بود كه پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كلیسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست كرد و علاوه بر آن، یك شیشه از همان عطرى كه تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در كلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این كه به من اعتماد كردید از شما متشكرم. به خاطر این كه باعث شدید من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم... و از همه بالاتر به خاطر این كه به من نشان دادید كه می توانم تغییر كنم از شما متشكرم. خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می كنى. این تو بودى كه به من آموختى كه می توانم تغییر كنم. من قبل از آن روزى كه تو بیرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدریس كنم. بد نیست بدانید كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است ! همین امروز گرمابخش قلب یك نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:18 توسط a Sun |
|
|
به به ...
از امروز وارد بیست و شش سالگی می شم ، 25 رفت تا روز های سفیدی از راه برسد ... بیست و شش ، رازهای مهمی را در خود دارد که همه را در وقتش به بهترین شکل نشان خواهم داد ... با انتظار موفقیت بزرگی که قصدش را دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:4 توسط a Sun |
|
|
کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سالهای سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 5:14 توسط a Sun |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:54 توسط a Sun |
|
|
ترسو را توفيق و كاميابي محال است. حضرت علی (ع)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:50 توسط a Sun |
|
|
هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند، غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:0 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:38 توسط a Sun |
|
|
نامه چند کودک به خدا: خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله) خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله) خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:11 توسط a Sun |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 8:14 توسط a Sun |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
كانون زنان ايران: شيوع روسپي گري در ايران |
|
RSS
|
برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»
مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.
برنامهنویس دوباره گفت: «بازی سرگرمکنندهای است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من 5 دلار به شما میدهم.»
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگری داد.
گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ? دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازی کند.»
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اینکه کلمهای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: «آن چیست که وقتی از تپه بالا میرود 3 پا دارد و وقتی پائین میآید 4 پا؟»
برنامهنویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ (chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.
بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامهنویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اینکه کلمهای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!